X
تبلیغات
محمد مهدی عزیزم
روزنوشت های پدر و مادری درباره پسرشان
محمدمهدی :

خدایا شکرت که دارم شیر و بیسکوییت میخورم. این یعنی اینکه هنوز خفه نشدم .  :)

(برداشتی آزاد از این جملات روانشناسانه )

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1391ساعت 11:1  توسط علیرضا روحی  | 

محمد مهدی تازه شطرنج یاد گرفته .

دیروز میخواستم با اسبم اسبش رو بزنم . میگه بابا علی این اسبم رو نزن . بیار بزارش بغل اسب من با هم عروسی کنن .

امروز هم اسبش رو به صورت خط مستقیم حرکت داده که مهره من رو بزنه .

بهش میگم اسب مستقیم نمیره . به شکل L حرکت میکنه .

میگه خوب مال من هم به شکل "ال" میره ولی "ال" کوچیک . :)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1391ساعت 14:45  توسط علیرضا روحی  | 

محمدمهدی به صورت کاملا بیربط :

مامان مامان ، از قدیم گفتن شورت بزرگترها برای بچه ها شلوارکه

O:     O:     O:     O:     O:     O:     O:     O:     O:     O

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 0:37  توسط علیرضا روحی  | 

با محمد مهدی داریم مغازه بازی میکنیم . شده فروشنده روغن موتور .

بهش میگم آقا سه تا روغن موتور به من بدین . سه تا رو داده (در عالم تخیل)

بعد بهش میگم آقا پنج تا دیگه هم بدین

پنج تا دیگه هم داده .

میگم آقا چند تا شد مجموع اینها ؟

 یه دستش سه تا انگشتش رو باز کرده اون یکی هم پنج تا . یه ذره فکر میکنه بعد میگه اصن اون سه تا رو بده به من . بهش دادم . میگه حالا بیا این پنج تا رو بگیر . اون رو هم گرفتم . میگه آها حالا شد ده تا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 19:44  توسط علیرضا روحی  | 

جمله امروز محمد مهدی :

بابا علی ، میتونی یه لطفی در حق من بکنی ......


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 19:38  توسط علیرضا روحی  | 


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 21:15  توسط علیرضا روحی  | 

سلام بر هرچه محمد و مهدی خصوصاَ مهدی بزرگ (عج)

و سلام بر محمد مهدی کوچولو و پدر باحوصلش که توی این دوره زمونه خیلی کمه! من یک رهگذرم! حالمم خوبه! مرد بزرگی هستم و دو تا بچه دارم! اسمم اتفاقی و اشتباهی محمد مهدی شد و از این اشتباه پدرم هم در حالیکه مشکلاتی برام ایجاد کرده راضی ام! از خدا میخام همیشه زندگیش مثل پدرش با حوصله و شاد و متوجه خوبیهای زندگیش باشه! البته خودم هم سعی میکنم همینطور باشم و مثل بابای محمد مهدی به خوبیهای زندگیم توجه کنم و ازش لذت ببرم! این خیلی مهمه!! ببخشید توی جمع خودمونیتون اومدم! فقط خواستم عرض ادب و احترام به همه آدمهای خوب و باصفا و با مرام بکنم! سعی می کنم بازم برای تجدید روحیه و تماشای وبلاگ قشنگتون که حس خوبی از زندگی داره بازم یواشکی بهتون سر بزنم! اشکالی که نداره؟؟! ... همیشه موفق و شاد باشین و مراقب محمد مهدی نازنینمون هم باشین! خداحافظ 



پ.ن : ممنون از محبتتون .اگر دوباره اومدین لطفا بفرمایید اسمتون چه مشکلی ایجاد کرده . بابای محمدمهدی

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 0:58  توسط علیرضا روحی  | 

داشتیم با مامان محمدمهدی تعداد مهمونای فردا شب رو میشمردیم

بابک و خانمش 2نفر

مامان و بابا 2 نفر

سمانه و آقاشون و محمد ابراهیم 3 نفر

یکدفعه محمدمهدی گفت : سپهر و پلی استیشنش هم 2 نفر

:)


+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 2:31  توسط علیرضا روحی  | 


- بابا علی اون چی بود که میخوردیم قرمز بود ؟
- نمیدونم
- اون که دونه هاش مث بلال بود ولی توش چوب بود
- نمیدونم
- اون که ترش بود میریختیم تو دستمون یهو میکردیم تو دهنمون
- به خدا نمیدونم . آخه بلال قرمز نداریم
- مامان محمد مهدی : انار ؟
- آره آره انار
خنده هر سه


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 23:3  توسط علیرضا روحی  | 

محمدمهدی :

کاشکی من غار بودم تا همه خرسهای تپل تو دلم بودن


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 23:53  توسط علیرضا روحی  |